آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

297. کارهای جدید

دستگیره درهای ما خیلی سفته 1-2 ماه پیش سعی کردی بازشون کنی ولی موفق نشدی ولی امروز بازشون کردی هوراااا :* خیلی علاقه به کتاب خوندن داری ... قبلا کتابها تو کمد بود ولی از اونجایی که میگن کتاب شخصیت داره و باید جلوی چشم باشه منم آوردمشون جلوی چشم! ولی بیچاره م کردی ... هر روز همه رو میریزی این وسط و باید یکی یکی برات بخونم :) اینش مهم نیست مهم اینه که ورقهای کتابها نازکه و من میترسم دستت رو ببره و بریدگی با کاغذ هم وحشتناکه ... امروز به بهانه ی اینکه پاره شون میکنی میخواستم جمعشون کنم و میخواستم تو هم نبینی کجا میذارمشون :)) اول در رو بستم که خوب بازش کردی ... کتابها رو جمع کردم گفتم امیتیس برو بیرون! خیلی بانمک رفتی پشت در وایسادی ولی 2 ثان...
8 اسفند 1392

292.بعد!

کتاب میخونی با همون کلمات مخصوص به خودت وسطش همونجوری که ما برات میخونیم و تا بریم صفحه ی دیگه میگیم بعد ... تو هم میگی بعد :* تازگیا کاری که میخوای رو وقتی انجام نمیدیم میری یه کم دورتر از ما وایمیسی و خیلی بانمک معترضانه جیغ میزنی و یه قیافه ی بسیااااار بانمک به خودت میگیری :* وقتی یه کاری میکنی و کارت اشتباهه و میگیم آمیتیسسسسسس اول یه جیغ شادی میکشی و بعد میگی " آی آی آی آی آی " :* انقدر این حرکتت بانمکه که آدم اصلا دلش نمیاد بهت چیزی بگه :* دیروز و امروز با مامانی و بابایی دماوند بودیم ... بد نبود یعنی زیاد اذیت نکردی :*  راستی شبها وقتی شیر میخوای شروع میکنی به غلت زدن و هربار باید ز یه گوشه ی خونه برت گردونیم تو تشکت :) و...
11 بهمن 1392

289. دختر وسواسی من :*

من یه سری وسواسهای خاص دارم ... مثلا هر چیزی باید دقیق سر جای خودش باشه ... همه چیز تو یه خط ردیف باشه و از این قبیل! این روزا میبینم که تو هم وسواسهای مخصوص به خودت داری و کلی از دستت خنده م میگیره :* قفلهای کابینت ها که بازه تو هر حالتی باشی بدو بدو میای میبندی :) حتی وسط گریه!!! گریه تو قطع میکنی میبندیش و ادامه ی گریه :))  از بیرون که میایم خونه خوب اصولا قفل جاکفشی بازه چون کفش از توش برداشتم ... اول میری اونو میبندی بعد از جلوش رد میشی :* امروز برات کتاب میخوندم ... یه جاهایی صدام رو عوض میکردم و کلفت و نازک میکردم ... بعد از اون دیدم کتاب که میخونی صدات رو نازک میکنی و میخونیش :* یه دونه از کتابهات درباره ی اشکال ه ... مربع...
1 بهمن 1392

285.دخترم هنرمنده!!!

جلوی چشمم بودیا ... فقط 2-3 دقیقه حواسم پرت کتاب خوندن شد و یهو نگاه کردم دیدم پاستل به دست در حال نقاشی رو دیواری :) انقدر قیافه ت خنده دار بود که حتی به کثیفی دیوار فکر نمیکردم :)) گفتم آمیتیس!!! مث اینایی که کنارشون بمب میخواد بیفته اول پاستل رو پرت کردی و بعد خودت رو با صورت پرت کردی رو زمین با نیش باز البته خخخخخ  تا بابا از در اومد رفتی دستشو گرفتی و همچین با لذت هنرت رو نشونش دادی انگار پیکاسو داره نقاشیشو نشون یکی میده :* آهان راستی به من میگی ماآنه :* به مامانی هم که میگی ماآنی :) ...
19 دی 1392

274. بادابا

یه عروسک داری از این بیبی الایوها ... یه سری کلمات رو به زبون بچه گونه میگه که تو خیلی بامزه باهاش تکرار میکنی:* یکیش یه چیزی تو مایه های بارابا یا بادابا ءه ... امروز عروسکت رو میخواستی و اومدی بهم میگی :بادابا :* قربونت برم براش اسم گذاشتی:) من هیچوقت اسباب بازیهام اسم نداشت! آهان اون مزرعه هه رو هم که میخوای میگی :موووو :* چند روزه خودت رو لوس میکنی و صورتت رو یه شکل بامزه ای جمع میکنی ... یاد اونموقع ها میفتم که به انیتا میگفتیم موش شو :) مامانبزرگه هم رفت خونه شون ... کلاهت رو بافت ولی شالت رو برد که ببافه ... کامواش خیلی ظریفه دیر بالا میاد . راستی بالاخره دندون نیش پایین سمت چپ نوکش اومد بیرون:) مبارکه:*
14 آذر 1392

269.مآآنی!

امروز هی دور مامانی میچرخیدی و اونم کار داشت تحویلت نگرفت ... آخر برگشتی گفتی مآآنی :* دیگه نمیشد بغل نکردت :)) راستی دماوندیم :) اسبت رو هم آوردیم اینجا ... آخه خیلی حرکات آکروباتیک باهاش انجام میدادی و من اعصاب ندارم ... میری روش وایمیسی و تعادلت رو حفظ میکنی ... جدیدا دیدم میخوای بری پشتش که یه لبه ی کوتاه داره وایسی!!! بعدم خیلی شدید توش تاب میخوری و میترسم کله کنه ... دیشب با خاله مهسا اینا رفتیم پدیده ... دیگه نمیرم ... کیفیتش اومده پایین و قیمتش زیاد شده مهمتر از همه رفتار زشت پرسنلشه ... دوستشون ندارممممم! ...
8 آذر 1392

265. کلمات جدید

جدیدا شیر میخوای میگی :ش ش:* عکس نیلگون رو دیدی گفتی : نی نی :* گاوه میگه؟ مااا و بالاخره : ما ما :*   فعلا اینا یادمه! چند روز پیش خاله فرناز و علی کوچولو اومدن پیشمون ... خیلی کم بود ولی خوش گذشت :* بابایی رفت پیش دکتر و براش ام آر آی نوشت و روز تاسوعا بابایی رفت ام آر آی و شبش هم رفتیم جواب گرفتیم و خدا رو شکر از این طرف خیالمون راحت شد ... حالا چند تا نگرانی دیگه مونده که امید به رفعش داریم:) تاسوعا ظهر خونه ی برادر بابا مرتضی بودیم و حلوا پختن ... آهان شب تاسوعا هم خونه ی خاله مریم بودیم و شله زرد خوردیم به به ... مریم هم حسابی گردالو شده و اونم به زودی زایمان میکنه ... عاشورا ظهر هم خونه ی منیژه بودیم و قیمه ی توپی...
25 آبان 1392

264. اولین تلفن به بابا!

امروز صبح برای اولین بار زنگ زدی به بابات:) همیشه من زنگ میزدم و تو سر و صدا میکردی براش این بار خودت زنگ زدی:* زدی اخرین شماره رو گرفتی و کلی سر و صدا کردی واسه بابات :) خوب حالا چیزای بد ... این چند روز بدترین روزهای زندگیم بود ... امید دارم که بهتر بشه ولی همه چیز به خدا و روحیه ی بابا و همه مون بستگی داره :( جمعه دایی آرش رفت و ما هم ناهار خونه ی مامانبزرگه بودیم ... دلشوره داره خفه م میکنه ... شنبه جواب اسکن بابا رو گرفتیم و آمد به سرم هر آنچه میترسیدم :( البته بهار میگه بنا به دلایلی ممکنه مشکلی نباشه ولی بهرحال ... بابایی مریضه ... معلوم نیست چی بشه و من همش در حال گریه کردنم :( خیلی سعی میکنم جلوش شاد باشم ولی خوب کلی هم ترسو ام ...
19 آبان 1392

260.حرص خوردن!

چند روزه وقتی چیزی رو که نباید برمیداری ازت میگیریم حرص میخوری! و انقدر این حالت بانمک ه که ما کلی میخندیم :))  نمیدونم با این حرکت چجوری برخورد کنم ... ولی میدونم وقتی اینجوری زور میگی نباید اون چیزی رو که میخوای بهت بدیم ... ولی چجوریش رو نمیدونم! حرص میخوری دندونات رو به هم کلید میکنی و سرخ میشی :) صدای بانمکی هم از خودت درمیاری ؛ ) خیلی بانمک با حرکات دست و سر چیزی رو که میخوای بهمون نشون میدی و کاری رو که میخوای برات بکنیم بهمون میگی :) خوب مادر من اون یه ذره زبون رو تکون بده به خدا راحتتره :) آهان چیزی میخوای پا به زمین هم میکوبی جدیدا! اینا رو از کجا یاد گرفتی نمیدونم!!!  باز کم غذا شدی و احتمالا دندون در راه داری :)...
10 آبان 1392